سلام به این کلبه کوچک خوش اومدی ای رهگذر با نگاه بی انتهایت به عمق تک تک حروف و واژه هایم بنگر و آرام آرام مرا همراه با این صفحه ورق بزن... و بعد به رسم روزگار مراو عمق نو شته هایم را به فراموشی بسپار...
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 9:59 توسط غریبه
|
رویا!
می گفت:”زندگی فقط یک رویا است، فرقی نمی کند این رویا را “بیدار” بگذرانیم یا در خواب.دلم می خواهد بخوابم و بقیه ی عمرم را بیدار نشوم. می خواهم رویاهای شیرین ببینم.”
+
نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 9:30 توسط غریبه
|
تمام!
زمانی میرسد که دیگر قدرت حرف زدنت را از دست داده ای
شروع نمی کنی
به پایان نمی بری
اما دیگر وجود هم نداری
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 1:57 توسط غریبه
|
ساعت 5 صبح
دل خوشی که نداشته باشی، شب که شد، خستگی یک روز می مونه به تنت آخرش.
و من چقد خستگی از قیافه م می باره این چند روز
و چقد خوابم میاد، و چقد خوابم نمی بره از خستگی زیاد…...
+
نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 5:24 توسط غریبه
|
سال نو مبارک!
امسال هم تموم شد ای دل تنها
دوباره تکرار . تکرار شب ها
تا بوده این بوده ای دل تنها
سال نوت مبارک ای دل تنها
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 14:41 توسط غریبه
|
غریبی
مرا اينگونه باور کن... کمي تنها ، کمي بي کس ، کمي از يادها رفته... خدا هم ترک ما کرده ، خدا ديگر کجا رفته...؟ ! نمي دانم مرا آيا گناهي هست..؟ که شايد هم به جرم آن ،مرا غريبي و جدايي هست..؟؟؟
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 0:37 توسط غریبه
|
غریب
+
نوشته شده در جمعه ششم دی 1387ساعت 15:27 توسط غریبه
|
زمزمه یک ترانه
هر کسی هم نفسم شد دستِ آخر قفسم شد
من ساده ، به خیالِ اینکه ِ همه یار و کسم شد
اونکه عاشقونه خندید خنده های منو دزدید
پشت پلکِ مهربونی خواب یک توطئه می دید
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 23:29 توسط غریبه
|
باید نوشت
باید آهسته نوشت . با دل خسته نوشت با لب بسته نوشت . گرم و پر رنگ نوشت روی هر سنگ نوشت . تا بدانند همه تا بخندند همه . که اگر عشق نباشد دل نیست......
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 23:55 توسط غریبه
|
سهم تو
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 10:23 توسط غریبه
|
سوز...
قناری میخواند و تمام جنگل سکوت میکردند.قناری میخواند و تمام جنگل پر میشدند، پر ازاحساس زیبایی و تحسین.تمام اهالی جنگل دوستش داشتند،صدایش را و خواندنش را که آنچنان سوز عمیقی داشت.قناری میخواند...عده ای برای او هدیه میبردند.عده ای از پاکیش میگفتند و لب به تحسین میگشودند.عده ای او را خوشبخت ترین میدانستند و گاهی به او حسادت میکردند زیرا که همواره محبوب بود.عده ای آرزو میکردند که جای او بودند و آنگونه میخواندند.عده ای باخود میگفتند،او هرکه را اراده کند به اختیار خویش در خواهد آورد زیرا که با او بودن آرزوی همه بود.اما...قناری تنها بود و تنهاتر از خویش هرگز نیافته بود...زیرا که هیچکس زخم او را نمیدید،زخم عمیقی که او را به اینچنین خواندن،وامیداشت...
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 23:52 توسط غریبه
|
غربت
بوی غربت میدهم اما غریبه نیستم اگر چه می دانی که در غریبی زیستم مثل رودی بستر این خاک طی کرده ام تا بفهمم عاقبت در جستجوی کیستم روبروی آینه شب تا سحر غم می خورم تا بفهمم عاقبت سایه ی گم گشته ی کیستم اگر چون کبک می خوانم اگر چون کوه خاموشم صدای توست در فکرم خیال توست در ذهنم
+
نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 22:21 توسط غریبه
|
کودکی
کاش همان کودکي بوديم که حرفهايش را از نگاهش مي توان خواند اما اکنون اگر فرياد هم بزنيم کسي نمي فهمد و دل خوش کرده ايم که سکوت کرده ايم سکوت پر بهتر از فرياد تو خاليست دنيا را ببين... بچه بوديم از آسمان باران مي آمد بزرگ شده ايم از چشمهايمان مي آيد!!
+
نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 21:56 توسط غریبه
|
چشم های من
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 22:7 توسط غریبه
|
مشکی
از مشكي خيلي خوشم مياد.. ميدوني چرا --- آخه هميشه يه رنگه----- فكر ميكنم براي همينه كه همه ميگن مشكي رنگه عشقه. نه ؟! ----- ولي مطمئنم تو اين دوره زمونه .... ---- يه روزي ميرسه كه مشكي هم دو رنگ از آب در مياد
+
نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1387ساعت 20:33 توسط غریبه
|